شبگرد تنها

ورزش مورد علاقه من :
نویسنده : مهرداد - ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٥
 

سلام رفقا چه خبرا نه سر میزنین نه نظر میدین ؟ سرتون شلوغ یا من ...؟

یه سوال شما از کدوم ورزش خوشتون میاد؟ راستش من در مورد ورزش مورد علاقم

حرفی تا به حال نزدم گفتم شاید بد نباشه در موردش حرف بزنم .

من به ورزش سوارکاری  و به اسب علاقه فراوانی دارم در حال حاضرم مشغول این ورزش

هستم . و اسم اسبمم (جــــــــمیل ) یک اسب نژاد عرب وارداتی از کشور سوریه است

اسبمو خیلی دوست دارم قبلا هم اسبی با نژاد عرب داشتم که اسمش ( چنگـــیز ) بود

و اسبای دیگه که در نژادای مختلف بودن . تصمیم اینه که این ورزشو به طور حرفه ای

ادامه بدم و میخوام بعد از این یک اسب پرشی بخرم و با اون در رشته پرش فعالیت

داشته باشم .

من ورزشای زیادی رو امتحان کردم ولی نتونستم زیاد دنبالشونو بگیرم اما میدونم اسب

و سوارکاری ورزشی نیست که بشه ازش دست کشید بهتون توصیه میکنم اگه

شرایطشو داشتید امتحانش کنید شاید عکس اسبم رو هم گذاشتم تا ببینید اگه

خواستید میتونم براتون مطالب و تصاویر زیادی در مورد ( اســــب ) بزارم .

آرامش و روحیه ای که این ورزش و اسب به آدم میده قابل توصیف نیست !!!

امید وارم به هر ورزش و رشته ای که علاقه دارید در اون موفق سر بلند باشید دوستای

عزیز... 

تا بعد .... 

 


 
comment نظرات ()

 
نفرت
نویسنده : مهرداد - ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٦
 

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند .

در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند .

روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند .

پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟

 


 
comment نظرات ()

 
حدیث جوانی ...
نویسنده : مهرداد - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٦
 

 

  • اشکم ولی به پای عزیزان چکیدهام    

  •  خارم ولی به سایه گل آرمیدهام
  • با یاد رنگو بوی تو ای نو بهار عشق       

  •  هم چون بنفشه سر به گریبان کشیده ام
  • چون خاک در هوای تو از پا فتاده ام      

  •    چون اشک در قفای تو با سر دویده ام
  •   من جلوه شباب ندیده ام به عمر خویش     

  •    از دیگران حدیث جوانی شنیده ام
  • از جام عافیت می نابی نخوردهام      

  •     وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده ام
  • موی سفید را فلکم رایگان نداد        

  •    این رشته را به نقد جوانی خریده ام
  • ای سرو پای بسته به آزادگی مناز     

  •   آزاده منم که از همه عالم بریده ام
  • گر میگریزم از نظر مردمان رهی     

  •   عیبم مکن که آهوی مردم ندیده ام

 


 
comment نظرات ()

 
روز مادر ...
نویسنده : مهرداد - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۳
 

میلاد فرخنده و با سعادت اسوه تمام عیار مکارم و قله رفیع فضائل صدیقه کبری حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها )و هفته بزرگداشت مقام زن و روز مادر را به همه مادران تبریک و تهنیت عرض مینمایم ...


 
comment نظرات ()

 
و.............
نویسنده : مهرداد - ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۳
 

 

یک دم رها ز همهمه قیل و قال باش 

غوغاست در قیامت عشاق ، لال باش !





چشمی ببار و چشمه آب حیات شو

دل را بشوی و آینه ذوالجلال باش



فردا که کوهها همه سیمرغ می شوند

پر می کشد زمین خدا ، فکر بال باش

   

حسرت نصیب ماضی و مستقبلی چرا؟

جز در خدا مقام مکن ، اهل حال باش



سی روز تو به جرعه آبی ، حرام شد

یک روز ، فکر روزه نان حلال باش




 
comment نظرات ()

 
حقیقت
نویسنده : مهرداد - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٧
 

هرگاه بتوانم بعد از هر شکست لبخند بزنم شجاع خواهم بود


 
comment نظرات ()

 
حرف دل
نویسنده : مهرداد - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٩
 

گاهی اوقات از سرنوشت رودست خوبی خوردم...گاهی اوقات از آرزوهام جا موندم...گاهی اوقات شوخی شوخی همه چیزو جدی گرفتم...و گاهی چیزای خیلی جدی رو شوخی...گاهی با ترس برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم؛چه شجاعتی!!! تونستم ترسامو نگاه کنم...گاهی اوقات به دنبال خوشبختی
زندگی رو گم کردم...گاهی هم با انتظار اونو معنا کردم.
.
.
.
گاهی آدم برای پیدا کردن یه گنج الکی گوهر خودشو گم میکنه...گاهی هم گوهر حقیقت رو پیدا میکنه...
.
.
.
ما واقعا تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمی دونیم ولی در عین حال تا وقتی که چیزی رو دوباره به دست نیاریم نمی دونیم چی رو از دست دادیم ......... وقتی عشقت رو به کسی میدی تضمینی بر این نیست که او ھم ھمین کار رو بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش.
دنبال نگاھھا نرو چون می تونن گولت بزنن،دنبال کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی یا کسی رو پیدا کن که تو رو شاد کنه، چون فقط با یک لبخند میشه یه روز تیره رو روشن کرد. اگه دقت کنی دقایقی تو زندگی ھستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که میخوای اونو از رویات بکشی بیرون و توی دنیای واقعی بغلش کنی ؛ رویایی رو ببین که می خوای ، جایی برو که دوست داری ، چیزی باش که می خوای باشی ، آرزو می کنم به اندازه ی کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی ، به اندازه کافی بکوشی تا قوی باشی ، به اندازه کافی اندوه داشته باشی تا یک انسان باقی بمونی و به اندازه کافی امید تا خوشحال بمونی...........


 
comment نظرات ()

 
حقیقت
نویسنده : مهرداد - ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٥
 

ما آدما همیشه صداهای بلندو میشنویم -پر رنگ هارو میبینیم وکارهای سختو دوست

داریم!!! غافل از اینکه خوبها آسون میان بیرنگ میمونن و بی صدا میرن


 
comment نظرات ()